خاکستر می گوید
خاکستری می نویسد:هوا پاک است صدای آبپاش بر روی چمن می آید دختروپسری روبرویم در چمن نشسته اند با شال قرمز است سرمست و خوشحال تنها نیست.کنار خاکستری مادری روی صندلی نشسته است بچه ای با دوچرخه به سویش می آید و می گوید مادر میخواهم تاب بازی کنم .مردی از جلویم رد می شود بچه بغل است,بچه را روی زمین میگذارد بچه با دو به طرف مادرش میدود ,دوزن از روزگار بد شکوه و شکایت می کنند ,صدای دودختر جوان به گوشم رسید با طوطی سبز رنگی بازی میکنند همه شاد و خوشحال اند تنها کسی که شاد نیست خاکستری است او تنها نشسته برروی صندلی تنها تر ازهمه هیچ کس ندارد !حتی خدا!نمی داند به غصه هایش فکر کند یا کمبود هایش !گنجایش فکرش کم شده همه چیز را به زودی فراموش میکند!نمی داند تنها برای چه نشسته است گریه میکند از تنهایی خود خجالت میکشد حلقه نامزدی او در دستش تکانی میخورد !انگشتش خسته است صدای خفتش به گوش میرسد ای کاش همدم من کسی دیگر بود کسی که به حرفهایش توجه کند !کسی که اورا از عمق وجود دوست داشته باشد و خواسته هایش را براورده کند !دستی بر چهره اش میکشد به چمن می نگرد پرنده ای خوش نجوا روی چمن نشسته است و می گوید ای کاش خاکستری هم بال داشت و میتوانست پرواز کند و با نجوایش آزادی خود را بخواند!
خاکستر نوشت: هر روز مسایل برای تجربه بیشتر می شود



موقعی که خواستگار براشون میاد هزارو یک اتفاق میافته درست همون ماهی که خواستگار میاد !!!!!!!!!


